تبلیغات
دلم پر از گلایه هاست

!!!... اگه مهتاب بشی به من بتابی، منم رخت سیامو در میارم، اگه بارون بشی نم نم بباری، منم یادم میره که شوره زارم

وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

Image hosted by TinyPic.com جهنمی شدم در عذابی که امتی فراهم شد. که پیامبرش من بودم. من، آن موسی که امتش همه گوساله پرست شدند. حالا فقط من ماندم و عصایی که از اژدها می ترسد. حالا که تنها چاره ام کشتی است و طوفان... حال که اختیار جانتان در دستم فقط جفتی از شما منتخب و باقی محکومند. تمام معجزاتم که به عذاب ختم می شد. خواستم، خواستم که هدایت شوند. ولی! امروز... اینجا... من... پیامبری که کم آورد و جهنمی شد و قومی که...
نویسنده
مهدی (334)

موضوعات
طنز (14)
عکس (19)
دیدنیها (7)
عمومی (28)
شاعرانه (60)
متولد ۶۰ (6)
داستانک (12)
آخرین خبر (3)
دکتر علی شریعتی (2)
کوتاه اما خواندنی ... (34)
با اولین فضانورد ایرانی (17)
دارم از خودم می نویسم (114)
دست نوشته های من ... (1)

ماهنامه
فروردین 1393 (1)
اسفند 1391 (1)
خرداد 1391 (1)
اردیبهشت 1391 (1)
اسفند 1390 (1)
دی 1390 (1)
آذر 1390 (1)
آبان 1390 (1)
مهر 1390 (1)
مرداد 1390 (4)
تیر 1390 (4)
خرداد 1390 (8)
اردیبهشت 1390 (3)
فروردین 1390 (4)
اسفند 1389 (16)
بهمن 1389 (7)
دی 1389 (23)
آذر 1389 (17)
آبان 1389 (11)
مهر 1389 (18)
شهریور 1389 (12)
مرداد 1389 (13)
تیر 1389 (8)
خرداد 1389 (8)
اردیبهشت 1389 (10)
فروردین 1389 (7)
اسفند 1388 (13)
بهمن 1388 (12)
دی 1388 (15)
آذر 1388 (22)
آبان 1388 (15)
مهر 1388 (6)
شهریور 1388 (2)
مرداد 1388 (2)
تیر 1388 (1)
خرداد 1388 (1)
اردیبهشت 1388 (2)
فروردین 1388 (10)
اسفند 1387 (9)
بهمن 1387 (4)
دی 1387 (6)
آذر 1387 (2)
آبان 1387 (2)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (2)
تیر 1387 (2)
خرداد 1387 (4)
اردیبهشت 1387 (3)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (4)
بهمن 1386 (3)
دی 1386 (3)
آذر 1386 (2)
آبان 1386 (1)
مهر 1386 (3)
شهریور 1386 (6)
مرداد 1386 (2)
تیر 1386 (5)

صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...


جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
1
دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب
اینجا چراغی روشن است...!
یه دوست دوست داشتنی
ضربان های فاصله دار...
دلم پر از گلایه هاست
دل نوشته های لیلا
جوجه اردک زشت...
سعید (پسردائیم)
نامم را نمی دانم!
لحظه های زندگی
من نام ندارم...!
خانوم خانوما
سته-لواس
سوفی
ساحل
بهارک
بیگانه
ترجمه زبان
آمار لحظه به لحظه جهان

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



10:33 ق.ظ<-جمعه 1 فروردین 1393<-جمعه 1 فروردین 1393
جایی نمی رم... چیزی نمی گم...

یه نفس عمییییییق...
قفسه ی سینه م میاد بالا...

چشمام رو آرووم باز می کنم.
دستام روی کیبورد، کلمات دارن تایپ میشن...
باورم نمیشه...!!!
دارم می نویسم!!!
آره... جدی جدی دارم می نویسم!!!
چندباری خواستم، اما...
انقدر حرف هست که نمی دونم از کجاش بنویسم.
می نویسم...
می نویسم از آنچه که سرپا نگاه می داردم...
می نویسم از آنچه که باید می بود و شد...
می نویسم از آنچه که خواستم و هست...
می نویسم از آنچه که گذشت...
می نویسم از انچه که خواهد بود...
می نویسم از آنچه که باعث قد کشیدن روح من شد...
می نویسم...


[ جای عکسی که حذف شد...]





پ.ن1: عید رو تبریک می گم، به همه... همه ی دوستان وبلاگیم.
پ.ن2: هرچیزی جز عشق، از من بعیده...!!!
پ.ن3: عدد 33... چه حسی می تونه داشته باشه؟!
پ.ن4: سال 92... برای خودم رکوردی زدم که تا سال ها نمی تونم بشکنم!!!
           عددی بیش از 165 روز...
پ.ن5: چه خواب هایی دیدم!!! چقدر واقعی و قابل لمس!!! جایی رو که اصلا ندیده بودم.
           مادرم گفت، دقیقا همون طوری بود.
پ.ن6: حالا که از عمر جهنم، 37 روزشم نمونده... بزن بریم بهشت!!!
پ.ن7: تردیدی نیست...
پ.ن8: شدم حاجی فیروز... سالی یک روز...
پ.ن9: می دونستم خوبی... ولی نه تا این حد!!!
پ.ن10: وقتی گفتم... اجابت کرد... بهترین هدیه.
پ.ن11: مرا جای خودم بگذار... خودت را جای گهواره...
             و آغوشی تسلی بخش، کنارم باش همواره...
پ.ن12: این روزا باوجود ایران رادیاتور... زیاد میرم توی غار...!!!
پ.ن13:  بیابان را سراسر مه گرفته...!!!
پ.ن14: سال بزرگی پیش روی منه... خیلی بزرگ... خیلی زیاد.
پ.ن15: به اندازه ی 365 روز حرف دارم.
پ.ن16: I praise Allah for sending me you my love
پ.ن17: ساکت شدم ولی... این حق من نبود!!!
پ.ن18: خدایا... با بغض بهت رو انداختم...








01:19 ب.ظ<-چهارشنبه 30 اسفند 1391<-چهارشنبه 30 اسفند 1391
منِ او...

.
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان
اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟

دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا...

و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک




پ.ن1: رفتن که، دلیل بر نبودن نیست...!!!
پ.ن2: گفتم نمی دونم تا کی اینجا می نویسم.
         گفت: تا وقتی ازدواج کنی!
         اما من که هنوز...
         پس چرا نمی نویسم؟!!!
پ.ن3: چقدر نوشتم و پاک کردم، چقدر دلم برای اینجا تنگ بود!!!
پ.ن4: از چی بنویسم؟!
پ.ن5: دستم بگیر... دستم را تو بگیر...
         التماس دستم را بپذیر...
         درمانی باش، پیش از آنکه بمیرم...
پ.ن6: وقتی دوستی، هر چقدر هم "زشت" بعد از مدتها... پیگیر حال من میشه
         این ینی هنوزم میشه معرفت رو پیدا کرد.
پ.ن7:
 144روز  گذشت...
         هنوز یادش هم شیرینِ برام.
پ.ن8: امیدوارم
"اپل" بعد از استیوجابز به بیراهه نره
         شایعاتی مبنی بر ارائه ی دیوایس های مختلف شنیده میشه.
         واقعاً آیفون هر روز چیزی تازه برام داره.
پ.ن9: از بوی تو، چون پیراهن تو
          آغشته شد جانم با تن تو
          آغوشی باش، تا بوی تو بگیرم
پ.ن10: امیر رفت...
           حسین رفت...
           آرمین رفت...
           آرش هم رفت...
          همه اینا توی یه سال...!!!
پ.ن11: وقتی ازش می خوام...
           و واقعاً ازش می خوام...
           نه نمیگه!!!
پ.ن12: نمی گم بهتر نیست...
           اما همین خیلی خوبه.
پ.ن13: "رایتل" هم خوبه...
           در حال حاضر جوابگوی گوشیم هست
;)
پ.ن14: اینم برا این که از عدد 13 بیام بیرون
;)






11:32 ق.ظ<-دوشنبه 15 خرداد 1391<-دوشنبه 15 خرداد 1391
کلمه ها قدرت دارن...

از وقتی ننوشتم زیاد میگذره، میگم زیاد... چون همین قدر هم خیلیه...
دوستی گفت چرا نمی نویسی؟!
گفتم می دونم... این چند وقت کم می نویسم.
گفت: خیلی وقته!!!
وقتی نگاه کردم دیدم رد پام یکی در میون شده.
راست می گفت!
نوشتن از افکارم باعث پراکندگی نوشته هام میشه، چون افکارم پراکنده س...
ترجیح می دم افکارم رو پی نوشت کنم.






پ.ن1: گاهی احساس می کنم باید بنویسم، از اتفاقی که افتاد... اما هرچیزی ارزش نوشتن نداره.
پ.ن2: ای کاش یکی بیاد، که وقت رفتن نره!!!
پ.ن3: بازی روزگار جالبه،
         وقتی می خوای کسی باشه، نیست...!!!
         وقتی هم که نمی خوای، هست!!!
         دلیلش مهم نیس... بگذر!!!
پ.ن4: این روزها شمارش معکوس برای بدنیا اومدنم شیرین تر شده...
پ.ن5: از پوچی دراومدم، چموش شدم.
پ.ن6: شهرام شکوهی... این روزها منو لبریز می کنه.
پ.ن7: اصرار بیهوده ی من باعث عقب موندنم شده بود.
پ.ن8: هوای شمال... کوه... طبیعت... همیشه با منه، دلم درکه و دارآباد میخواد.
پ.ن9: این منم... مرد بهاری.
پ.ن10: دو دوتای من چهار میشه، اما با هم جمع نمیشه!!!
پ.ن11: بستگی داره...
پ.ن12: گاهی همه چیز طبق برنامه ریزی پیش نمی ره...
           اما خب بد هم پیش نمیره!!!
پ.ن13: من محتاط تر از همیشه...
پ.ن14: ممنونم... ممنونم "جوجه اردک زشت" از این که همراهی.

 

 

 


ته نوشت: نگاه تعصبی ندارم، اما سامسونگ با گلکسی S III به گرد پای اپل هم نمی رسه، بگذریم از این که از ظاهر و برنامه های آیفون کپی میزنه.
              وقتی گوشی رو دست میگیری باید حس خوب رو منتقل کنه، بگذریم از کیفیت و کارایی.
              آیفون
4s برای من به یک دستیار فوق العاده تبدیل شده.
             اما همچنان معتقدم  باید از امکانات استفاده کرد، وگرنه 1100 با آیفون فرقی نداره.







07:29 ق.ظ<-پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391<-پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391
باید نوشت...

پرستویی که امروز
قفس نشین شماست

فردا
عقاب قفل شکنی خواهد شد
که به قله مه گرفته قاف هم
قناعت نخواهد کرد!



نوشتم...
چون باید می نوشتم...
جوجه اردک زشت... سوفی...


پ.ن1: حتی نوشتن هم داره یادم میره!
پ.ن2: نمی تونم حرف هام رو یه نفره بگم...
پ.ن3: من فقط عاشق اینم حرف قلبت رو بدونم، الکی بگم جدا شیم... تو بگی که نمی تونم...
پ.ن4: اصرار به جمله ی بالا ممکنه اونی نشه که منتظرش هستی!
پ.ن5: این روزها مدرن ترین گوشی های بازار رو دارم... اما انگار یه چیزی کم دارن...
پ.ن6: شد یه خاطره... "تو باروون که رفتی، شبم زیر و رو شد... یه بغض شکسته رفیق گلووم شد."
پ.ن7: ادامه دارد...






08:42 ق.ظ<-یکشنبه 7 اسفند 1390<-یکشنبه 7 اسفند 1390
وقتی بلند، بلند تَرَک برمیدارم... دریا چه خوب شد که مرا تَر کردی...

در ترسگاهِ زنده ی کف رنگ... همیشه فرصت یک سرخوشی کم است.

همیشه فرصت نیست... فرصت هست.
برای سَر بریدنِ فریاد، اما، همیشه فرصت هست... فرصت نیست.
برای قتل عام نامبارکِ پس فردا، همیشه فرصت هست، فرصت نیست.
دریا مرا بلد است، جای غروب خاطره را می داند.
وقتی که گریه مرا از سر می گیرد، دریا ساکت می ماند و من بلند بلند تَرَک برمی دارم.


بروم صد پله پائین با دریا، گریه کنم.
کنج صدف، مرواریدوار، بی صدا گریه کنم.
در غزلگردی های تو...
تا سمفونی آبی، سوگ مشکوک سازها را... یکجا، گریه کنم.
هزار سال... دلم می خواست... با تنِ تنها، گریه کنم.
هزار سال... دلم می خواست... با منِ تنها، گریه کنم.
دریا ،دریا دریا چه خوب شد که مرا تر کردی...
دریا، دریا دریا چه خوب شد که مرا باور کردی...
...

غزلگردی ـ شهیار قنبری




پ.ن1: شهیار... نام کوچک تو زیباست...
پ.ن2: این روزها جز "آلبوم دلچسبیده ها" ی شهیار ترانه ای گوش نمی دم.
پ.ن3: شهیار، بعد از هفت سال چه خوب شد که آمدی... جایی تو را کم داشتم.
پ.ن4: حرف هایم همچون نوشته ای بر یخ، هیچ امیدی به ماندگاریشان نیست...
پ.ن5: جمله ی بالا سخت عذاب آوره...
پ.ن6: کی بود که من رو صدا کرد و گفت "بهترین دوست"؟! 
پ.ن7: گاهی چنان که از بعضی انتظار داری، از بعضی انتظار نداری...
          "جوجه اردک زشت" ممنون.
پ.ن8: و گاهی چنان که از کسی انتظار نداری، انتظاری برآورده می کنن...
           ...
پ.ن9: این روزها حال و هوایی تکراری دارم... چنان محتاط که از خودم هم می ترسم.
پ.ن10: "حسین" دوست خوبم، روزهای بهاری ات مبارک...
پ.ن11: حرف هام بوی تکرار میده... سکوت می کنم.






12:39 ب.ظ<-جمعه 16 دی 1390<-جمعه 16 دی 1390
مطلب رمز دار : می نویسم برای "آن ها..."
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





09:54 ب.ظ<-سه شنبه 29 آذر 1390<-سه شنبه 29 آذر 1390
می نویسم... پس هستم.

- گاهی وقتی فکر می کنی که آره... در واقع نه!!! شاید هم برعکس...

- خیلی خوبه که تکلیف مشخص باشه، وقتی مدام سرد و گرم بشی... شکننده تر میشی.
   خط بالا یه امر نسبیه...
   هر چند خودم با این جمله ی سرد و گرم روزگار چشیدن و محکم شدن، خیلی موافق نیستم.

- حس بدی داشتم، از این که نبودم... و حس خوب از این که هستم.

- ترجیح میدم که "نه" نشنوم، پس چرا باید کاری رو انجام بدم که ته اون به "نه" ختم میشه؟!

- شاید کمی...







04:35 ب.ظ<-یکشنبه 1 آبان 1390<-یکشنبه 1 آبان 1390
تازه داره حالیم میشه چی کاره م...
.

افلاطون گفته روح دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم

در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم

همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند
به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند...

نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
حتی در مقایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راه ت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را  "تو" می کند را ازدست بدهی

گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی

در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟

فلسفه وجود این 5 دایره،  شناخت است، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...
ارزشهای مشترک با آنها داری
و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!

دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن...
چیزی به تو اضافه نمی کنند
ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی

دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی

خب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند

شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.

انتخاب با توست...
ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست!



پ.ن1: رفتن دلیل بر نبودن نیست.
پ.ن2: دوست خوب، اون که وقتی بهش نیاز داری حضورش رو لمس کنی.
پ.ن3: روزهای سخت... دوستانی دارم که تا حالا قدرشون رو نمی دونستم.
پ.ن4: گاهی بعضی حرفها فقط در حد حرف باقی می مونه، از حرف تا عمل راه زیاده...
پ.ن5: افلاطون هم گاهی حرفهای جالبی میزده...
پ.ن6: وقتی دو نفر با هم اختلاف دارن، بهترین راه حل کردن اون اختلاف، نه فرار. مگر اینکه...
پ.ن7: انقدر حرف دارم که... اما سکوتم از رضایت نیست.
پ.ن8: ...







11:31 ب.ظ<-یکشنبه 24 مهر 1390<-یکشنبه 24 مهر 1390

03:48 ب.ظ<-پنجشنبه 27 مرداد 1390<-پنجشنبه 27 مرداد 1390
باور...


- چیزى نو بیار...
  حرفى تازه...
  جمله اى که به هیچ کس نگفتى
  حال منو به هم نزن!
  تو "دوستت دارم" رو به همه میگى...


- خسته شدم از تکرارِ شنیدن ''مواظب خودت باش، برات دعا می کنم" !!!
  تو اگه نگران حال من بودی که نمی رفتی!!!



-
اگه اولین تجربه ش هستی،
  مسوولیت عواقب تمام احساسات و نیازهایی که در اون زنده می کنی
  با توئه به خصوص بعد از این که ترکش کردی!!!




پ.ن1: "دوستت دارم" تکیه کلام تو بود، من بی جهت به اون تکیه داده بودم.
پ.ن2:
از حساب و کتاب بازار عشق هیچ وقت سر در نیاوردم.
          هنوز نمی دونم چطوری می شه هربار که تو بی دلیل ترکم می کنی من بدهکارت میشم.
پ.ن3: آدم با گذشتی بود، به خصوص در مورد من... هربار به راحتی از من می گذشت.
پ.ن4:
دار بزن… خاطرات کسی که تـو رو دور زده. حالم خوبه… امّا گذشته م درد میکنه...
پ.ن5: کاش می دونستم پشت شیشه های دلم دنبال کدوم گنج بود، که اینطوری به شکستنش اصرار داشت!
پ.ن6: تنهاییم رو با کسی قسمت نمی کنم، یه بار قسمت کردم چند برابر شد!!!
پ.ن7: به کسی دروغ نگو... آدمه؛ دل می بنده!!!