تبلیغات
دلم پر از گلایه هاست - عشق و دوست داشتن از دیدگاه دکتر علی شریعتی...

!!!... اگه مهتاب بشی به من بتابی، منم رخت سیامو در میارم، اگه بارون بشی نم نم بباری، منم یادم میره که شوره زارم

وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

Image hosted by TinyPic.com جهنمی شدم در عذابی که امتی فراهم شد. که پیامبرش من بودم. من، آن موسی که امتش همه گوساله پرست شدند. حالا فقط من ماندم و عصایی که از اژدها می ترسد. حالا که تنها چاره ام کشتی است و طوفان... حال که اختیار جانتان در دستم فقط جفتی از شما منتخب و باقی محکومند. تمام معجزاتم که به عذاب ختم می شد. خواستم، خواستم که هدایت شوند. ولی! امروز... اینجا... من... پیامبری که کم آورد و جهنمی شد و قومی که...
نویسنده
مهدی (338)

موضوعات
طنز (14)
عکس (19)
دیدنیها (7)
عمومی (28)
شاعرانه (60)
متولد ۶۰ (6)
داستانک (12)
آخرین خبر (3)
دکتر علی شریعتی (2)
کوتاه اما خواندنی ... (34)
با اولین فضانورد ایرانی (17)
دارم از خودم می نویسم (114)
دست نوشته های من ... (1)

ماهنامه
خرداد 1396 (1)
اسفند 1395 (1)
خرداد 1394 (1)
فروردین 1394 (1)
فروردین 1393 (1)
اسفند 1391 (1)
خرداد 1391 (1)
اردیبهشت 1391 (1)
اسفند 1390 (1)
دی 1390 (1)
آذر 1390 (1)
آبان 1390 (1)
مهر 1390 (1)
مرداد 1390 (4)
تیر 1390 (4)
خرداد 1390 (8)
اردیبهشت 1390 (3)
فروردین 1390 (4)
اسفند 1389 (16)
بهمن 1389 (7)
دی 1389 (23)
آذر 1389 (17)
آبان 1389 (11)
مهر 1389 (18)
شهریور 1389 (12)
مرداد 1389 (13)
تیر 1389 (8)
خرداد 1389 (8)
اردیبهشت 1389 (10)
فروردین 1389 (7)
اسفند 1388 (13)
بهمن 1388 (12)
دی 1388 (15)
آذر 1388 (22)
آبان 1388 (15)
مهر 1388 (6)
شهریور 1388 (2)
مرداد 1388 (2)
تیر 1388 (1)
خرداد 1388 (1)
اردیبهشت 1388 (2)
فروردین 1388 (10)
اسفند 1387 (9)
بهمن 1387 (4)
دی 1387 (6)
آذر 1387 (2)
آبان 1387 (2)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (2)
تیر 1387 (2)
خرداد 1387 (4)
اردیبهشت 1387 (3)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (4)
بهمن 1386 (3)
دی 1386 (3)
آذر 1386 (2)
آبان 1386 (1)

صفحات


جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
1
دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب
اینجا چراغی روشن است...!
یه دوست دوست داشتنی
ضربان های فاصله دار...
دلم پر از گلایه هاست
دل نوشته های لیلا
جوجه اردک زشت...
سعید (پسردائیم)
نامم را نمی دانم!
لحظه های زندگی
من نام ندارم...!
خانوم خانوما
سته-لواس
سوفی
ساحل
بهارک
بیگانه
ترجمه زبان
آمار لحظه به لحظه جهان

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



10:19 ب.ظ<-دوشنبه 14 دی 1388<-دوشنبه 14 دی 1388
عشق و دوست داشتن از دیدگاه دکتر علی شریعتی...

عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی.
اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است.
دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل‌ها و رنگ‌های تقریباً مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالت
و مظاهر مشترکی است.
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها برخلاف غریزه‌ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.
عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد.
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.
عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبائی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد.
چنانکه "شوپنهاور" می‌گوید: شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید.
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی‌های روح که زیبائی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند.
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف می‌شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می‌کشد.
تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (دیدار و پرهیز) زنده و نیرومند می‌ماند .
عشق جوششی یک‌جانبه است، به معشوق نمی‌اندیشد که کیست، یک خود جوشی ذاتی است، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند، در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یکجانبه می‌ماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ، عشقی جرقه می‌زند، و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند احساس می‌کنند هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست– فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌کند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید می‌آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می‌شوند.
دو روح، نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی
از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس می‌شود و از این منزل است که ناگهان، خود به خود، دو همسفر به چشم می‌بینند که به پهن‌دشت بیکرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی‌لک دوست داشتن بر بالی سرشان خیمه گسترده است و افق‌های روشن و
پاک و صمیمی ((ایمان)) در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا
به لرزه در می‌آورد -  هر لحظه پیام الهان‌های تازه آسمان‌های دیگر و سرزمین‌های دیگر و عطر گل‌های مرموز و جانبخش بوستان‌های دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه‌ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می‌زند عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق می‌برد عشق زیبائی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند و دوست داشتن زیبائی‌های دلخواه را در دوست می‌بیند و میابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینائی را می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.
از عشق هرچه بیشتر می‌شنویم سیراب‌تر می‌شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه‌تر
عشق هرچه دیرتر می‌پاید کهنه‌تر می‌شود و دوست داشتن نو تر
عشق
نیروئیست در عاشق، که او را به معشوق می‌کشاند؛ دوست داشتن جاذبه‌ای‌ست در دوست، که دوست را به دوست می‌برد.
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می‌خواهد تا در انحصار او بماند، زیرا عشق جلوه‌ای از خودخواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمی‌ست، و چون خود به بدی خودآگاه است، آنرا در دیگری که می‌بیند؛ از او بیزار می‌شود و کینه برمی‌گیرد. اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزیز می‌خواهد و می‌خواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند که دوست داشتن جلوه‌ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمی‌ست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست، آنرا در دیگری که می‌بیند، دیگری را نیز دوست می‌دارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد.
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که ((هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند)) که حصد شاخصه عشق است.
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در می‌آورد تا آنچه آنان، بخود از طبیعت گرفته‌اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ می‌ستاند، به حیله عشق، بر جای نهند، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان، دور از چشم طبیعت، خود می‌آفریند، خود بدان میرسد، خود آنرا ((انتخاب)) می‌کند.
عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج.
عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح.
عشق یک ((اغفال)) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی
مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست می‌دارد – سر گرم شود.
دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور، آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.
عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است.
دوست داشتن همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن است.